احساس تنهایی
من و میثم همیشه با همیم.یعنی النا که نه چون تا دیر وقت کارخونست اما 7 به بعد آموزشگاه یا قبل تر همه جا با هم می رفتیم .دوستاش مجردن همیشه سره تنها بیرون رفتن باش با هام مشکل دارن.اما ما این طوری دوست داریم.خودم یه پا مرد شدم دیگه از بس بین مردها بودن.به این نوع زندگی عادت کردم.اما الان که شرایط این طوریه خیلی واسم سخته.آخه شرایط کاری اونم پیچیده شده.خیلی وقت ها تنهام.تازه از عید به این ور میثم تنهایی زیاد بیرون رفته.سال تحویل با دوستاش رفت مشهد.1روزه رفت چون نذر داشت اما خیلی گریه کردم.تو عیدم با داداشم و پسرعمه هام رفتن جنگل واسه 2 روز.بماند نمایشگاه کتاب و ... .نمی دونم بارداری چجوریه که آدم زیاد حساس می شه.الان دادشم و زن داداشمم خونه مامانم هستن.با مادرجونم که از ما دو تا باردار مواظبت می کنه کلا"می شیم 7 نفر تو خونه.همیشه شلوغه.تنها جایی که پیدا می شه واسه تنها بودن و گریه گردن حمومه.مرم حموم و دل سیر گریه می کنم.چرا تنهام.تازگی ها میثم همش دیر میاد و خسته است.دلم واسش می سوزه اما نمی شه که غر نزد.
کاش کاراش کمتر شه و کمی به خودش برسه.


احساس تنهایی
